باورم نمیشود که "محمود استاد محمد" به دیدار باقی شتافته باشد. چراکه هنوز امیدوار بود به زندگی، دو بار فرصت پیدا کردم از نزدیک ملاقاتش کنم. دیگر آن آدم گذشته نبود. گوشت تنش آب شده بود و به سختی راه میرفت و نشست و برخاستش هم سخت شده بود.
اما همچنان پرشور و احساس بود، و ندیده بودم تئاترای در حد و قواره او که مهربان باشد. این مهربانی را سال 88 در سفر به یاسوج و جشنواره منطقه ای تئاتر لمس کرده بودم. او مراقب همه بود، بی آنکه بداند یکروزی هم باید دیگران مراقب او باشند. او مراقب علیرضا کوشک جلالی بود که باید یکی همیشه کنارش راه می رفت. مراقب داود رشیدی بود که گاهی به خاطر کهولت سن نیاز به مراقبی داشت. مراقب من هم بود که گاهی غرق در فکر و خیال؛ شاید روی زمین گم می شدم. این مراقبت های همگانی نشان از مهر بی دریغ یک مرد بزرگ می کرد. مردی بی ادعا که دوست داشت با همه دوستی کند. سریع جوش و خروش خود را علنی می کرد، اما ته دلش کینه و نفرت جایی نداشت. نسبت به هر چیزی در آن واحد حساسیت نشان می داد. مثلا همین چندی پیش که بازیگری از سینما در تالار وحدت تئاتر اجرا می کرد، برایش علامت سوال بود که چرا باید یکی از گرد راه رسیده، در مهم ترین تالار کشورش اجازه کار پیدا کند. او به بیان خاطره ای پرداخت که وقتی می خواست "آسید کاظم" را در تالار سنگلج اجرا کند، علی نصیریان اجازه این کار را نداده بود و حالا استادمحمد این کار نصیریان را به دیده منت تایید می کرد. این نمایش در تالار دیگری اجرا شده بود و بعد از موفقیت در آنجا، عباس جوانمرد موجبات حضورش در سنگلج را فراهم کرده بود. آسید کاظمی که سرآغاز یک اسم و رسم بادوام در تئاتر ایران می شد.
زندگی را دوست داشت تا در تمام آن لحظه هایی که با بیماری سرطان کبد دست و پنجه نرم می کرد، به من می گفت: اگه پنج شش کیلو گوشت بگیرم دیگر بدنم درست می شه. لاغر بود و اصلا دیگر شکمی برایش باقی نمانده بود. اما به سختی این امید را ادا می کرد. دوست داشت هنوز هم بنویسد، و طرح هایی داشت که دوره درمان مانع از نوشتنش می شد. اما راحت حرف می زد. البته همان دقایقی که می توانست بیدار بماند و باز هم از زندگی بگوید و گذشته ای که به شیرینی روایتش می کرد. در آن دو ملاقات، مانا دخترش همدم و رفیقش بود. دختری که با عشق پدر را تر و خشک می کرد. همین که فارغ از کارش می شد، می نشست پای صحبت ها و خاطراتی که با شور و انرژی روایت می شد از زبان پدر. او به دخترش می گفت: همین رضا آشفته باعث شد تا من دچار موبایل بشم؛ وگرنه من کجا و موبایل کجا.
از آن روزی که قرارمان در پاییز 88 در فرودگاه مهرآباد تهران بود، به مقصد شیراز. من زودتر آمده بودم و بلیت ها دستم بود. او هم بعد از من، ساعتی شاید بیرون دم در انتظارم را می کشید. تا اینکه به داخل آمد و مرا دید. عصبانی بود و برفروخته. کیفش را بر زمین کوبید که تو اینجا به خیال راحت نشسته ای و من منتظرت زیر پایم علف سبز شد. در بغل گرفتمش و قبول کرد که مشکل از من نیست و چون موبایل نداشته، نتوانسته ام با او تماس بگیرم. بخشید مرا به مهر و کنارم نشست، و از دلتنگی هایش گفت و اینکه حرف های زیادی دارد برای گفتن. آن چند روز هم مدام از خاطرات و ناگفته هایش می گفت.
استاد محمد قدردان بود، از همه. از آنکه نکته ای آموخته بود به نیکی یاد می کرد. از محمد آستیم، بیژن مفید، عباس نعلبندیان، عباس جوانمرد به بزرگی یاد می کرد. نسبت به امور روزمره اش بی تفاوت نبود. تحلیل های قوی اش را تا همین دم آخری با خود حفظ کرده بود. مگر 21 تیرماه یادتان رفته است که به تئاترشهر آمد و به همه تئاتری های این سرزمین سلام رسانید که گول فروش گیشه را نخورند و تا می توانند ملاک و معیارشان در تئاتر را کیفیت قرار دهند. این یعنی هوش تحلیلی واقف بر امور زمان که هنوز هم خبر از ذهن پویا و خلاق می داد. استادمحمد سال 1389 در مصاحبه با نشریه مشق آفتاب گفت: «خیلی چیزها نظم و انضباط و معیارهایش را از دست داده. یک وقتی معلم پیر و مرشد تئاتر عزت و احترام داشت و شاگرد را با اسم معلم میشناختند و اصلا شاگرد ارزش پیدا نمیکرد. اگر در 20 سالگی مرا جدی گرفتند چون شاگرد بیژن مفید بودم! بدون اسم او من ارزشی نداشتم.»
این قدردانی را در برخورد با مانا هم به خوبی می دیدی که به ازای هر کاری تشکر و قدرانی اش را با صدای بلند ابراز می کرد. هفته ای یکبار مزاحمش می شدم تا خیلی کم هم شده برایم حرف بزند. او هم حرف می زد و بازهم قول و قرارهایی بین مان رد و بدل می شد. اما دوشنبه 31 تیرماه وقتی تماس گرفتم. گوشی را دخترش برداشت. او گفت: «بابا حالش الان خوب نیست. نمی تونه مثل سابق راحت حرف بزنه. ببخشید.»
سلام رساندم. نمی دانستم سلام آخرم خواهد بود که به گوش استاد محمدم می رسد. امروز پنجشنبه سوم مردادماه 92 متوجه می شوم که به دیدار باقی شتافته است. داروهایش گران و نایاب شده بود و گویا همین یک ماه آخر دارویی نداشت که بخورد. برای همین تمام آن دوره های درمانی نتایج معکوس به خود می گرفت. این هم یعنی مرگ هر لحظه در را خواهد کوفت برای رفتن به سفری ابدی.
او در سال ۱۳۲۹ در محله دروازه دولاب تهران به دنیا آمد. برای همین دایره واژگانش از همین کوچه و محله های تهران قدیم، لبریز بود. وی فعالیت نمایشی خود را در نوجوانی پس از آشنایی با استادش، محمد آستیم و سپس نصرت رحمانی و عباس نعلبندیان و با بازی در نمایش های بیژن مفید به شهرت رسید. شهرتی که برای او چندان اهمیت نداشت، مگر آنکه در قبالش بتواند همچنان یک تئاتری اصیل باشد. برایش تئاتر همه چیز بود. یا همه چیز را از دریچه تئاتر می دید. اینکه مدام از تئاتر می گفت. این خود دلیلی مستدل و مستند است تا تئاتری بودنش را بیشتر ابراز کرده باشد. وی همچنین در سال ۱۳۴۸ در نمایش «نظارت عالیه» به کارگردانی ایرج انور به ایفای نقش پرداخت. وی پس از انحلال آتلیه تئاتر، در سال ۱۳۵۰ به بندر عباس سفر کرد و در آنجا گروه نمایشی «پتوروک» را تشکیل داد. انگار می خواست خانه تکانی روحی بکند، نیاز داشت که از تهران پایتخت دور بشود تا آرامشش را بازیابد. وی در سال ۱۳۵۱ دوباره به تهران مراجعت کرد. محمود استاد محمد پس از نوشتن نمایشنامه های متعدد، در سال ۱۳۶۴ به کانادا مهاجرت کرد. این کوچ هم انگار لازم بود تا در آن دوردست خود را بیشتر بیابد که ریشه اش و اصالتش کاملا ایرانی است. بنابراین ماحصلش بازگشتی شد برای ماندن همیشگی. وی در سال ۱۳۷۷ دوباره به ایران بازگشت و فعالیت هنری خود را از سر گرفت. در سال 78 نمایش "آخر بازی" را به صحنه آورد. نمایش درباره مهاجرت یک بازیگر تئاتر ایران به خارج از کشور بود. در آن کار اکبر زنجان پور و رضا بابک بازی می کردند. بعد از موفقیت در اجرای فرهنگسرای نیاوران، آن را در تالار چهارسو به اجرا گذاشت. مردم مشتاقانه به دیدن کاری می رفتند که کارگردانش دوباره عزم وطن کرده بود. در آن نمایش هم می شد این علاقه به هویت و ملیت ایرانی اش را به یقین مشاهده کرد.
تولید و اجرای نمایشهای «بنگاه تئاترال» (80)، «تهرن» (86) و «کافه مک آدم» (89) از فعالیتهای استادمحمد در سالهای اخیر بود.
"آسید کاظم" از معروفترین نمایشنامههای اوست. "شب بیست و یکم"، "سیرى محتوم"، "چهل پله تا مرگ"، "عکس خانوادگی" و "سپنج رنج و شکنج" از دیگر آثار استادمحمد است.
کتاب «ای کاش که جای آرمیدن بودی» نوشته محمود استادمحمد در 536 صفحه از سوی نشر قطره منتشر شد. کتاب 14 نمایشنامه محمود استاد محمد و نمایشنامه هایی چون «آسید کاظم، سپنج، خونیان و خوزویان، گل یاس، تهرون، شب یست و یکم و دیوان تئاترال» را در بردارد.
محمود استاد محمد عمده بهترین نمایشنامه های خود را پیش از انقلاب اسلامی نوشت و بر آن بود تا همه نمایشنامه های پیش و پس از انقلاب خود را در کتاب «ای کاش که جای آرمیدن بودی» منتشر کند.
در بخشی از مقدمه این کتاب می خوانیم: « ای کاش که...پارهای از سیپاره حکیم نیشابور است. به وام گرفتم تا بگویم: قرار بود جای آرمیدن باشد... ولی نبود...هیچ یک از لحظهها و اتفاقها و شکستها و موفقیتهایش. دیگر آنکه قرار بود این کتاب مجموعه کارهایم باشد... ولی نیست. برخی از آنها باید گم و گور میشدند، شدند. برخی دیگر را هر چه گشتم پیدا نکردم. ولی از میان آنهایی که بودند و میتوانستند چاپ شوند، چندتایشان روی دستم ماندند... فضا تنگ بود و سقف آسمان کوتاه. ای کاش که جای آرمیدن بودی...»
محمود استاد محمد تا پیش از انقلاب به گرایشی در تئاتر ایران تعلق داشت که می کوشید تا زبانی دراماتیک را برای لایه های حاشیه نشین و زحمتکشان شهری ایران کشف و خلق کند و این لایه، شخصیت ها، موقعیت و مسائل آن را به تئاتر برکشید.
سه نمایشنامه محمود استاد محمد با عناوین «چلچراغ، سرمه و سید دلیر» نیز با عنوان «لاله زارون، زارزارون» توسط نشر قطره منتشر شدند.
حالا چاره ای نیست جز پذیرفتن پرواز کبوتر، هرچند مرگ پایان کبوتر نیست. برای همین ناچارم مثل شما پذیرای این خبر باشم؛ باید دقیقی گریست، به خاطر آن همه دردی که بر تن نحیف این بزرگمرد وارد شد. خاطره ای که هیچ گاه از یاد نمی رود. انگار همین الان بود که می خواستم از ملاقاتش به خانه ام برگردم. با همان حال نزار و بدن نحیف آمد به بدرقه ام. دلم نمی خواست بروم انگار هنوز هم ناگفته هایی بین ما بود و بود! در آغوش گرفتمش و بوسه زدم بر پیشانی بلندش و دل کندم تا همیشه. مگر می شود صاحب آن همه مهربانی را به خاک سپرد؟! از اینکه نظر خودتون رو مرقوم میفرمایید سپاسگزارم
نظرات شما عزیزان:
|